


ایا شما از علاقه مندان به کتاب خوانی هستید؟
ما به شما کافه کتاب اندیشه رو پیشنهاد میکنیم!!!
بله!!! کافه کتاب اندیشه
1)مطالعه تازه های نشر و کتاب های محبوبتان به طور رایگان
2)امکان در اختیار گذاشتن محل مطالعه در کنجی آرام و ایده ال
3)اینترنت رایگان وایرلس
4)سفارش کتاب از ویترین الکترونیکی کتاب با بیش از 20000 عنوان کتاب،با تحویل در همان روز سفارش (بدون هزینه)
5)در اختیار گذاشتن pdf کتاب های قدیمی به طور رایگان
6)نخفیف 10% کتاب برای اعضا فعال کافه کتاب اندیشه
7)پذیرایی از اعضا با انواع چای ها به صورت رایگان
8)روز های جمعه روزی برای عوض کردن کتاب های دست دوم اعضا با هم!!!!!
9)انتشار دل نوشته های شما در وب سایت رسمی کافه کتاب
10)کافه کتاب اندیشه در تمام ایام سال از ساعت 8 صبح الی 9 شب حتی ایام تعطیل،پذیرای حضور گرم شما می باشد.
با تشکر از انتشارات علی در یاری رساندن به ما در راستای ترویج فرهنگ کتاب خوانی. حمایت از ترویج کتاب خوانی ما بین جوانان که در این راه با ما همراهی کردند. |
آدرس:خیبان شریعتی،نریسیده به پل سید خندان،روبروی باشگاه پیام مخابرات،پارک اندیشه،فرهنگسرای اندیشه،طبقه اول، کافه کتاب(کتاب فروشی شمس الشموس) اندیشه
تلفن تماس:88543141-88504809
تصاویری کلی از کافه کتاب اندیشه:
منتظر حضور گرم شما هستیم...



برچسب ها: کتاب، کافه کتاب، کتاب خوانی، فروش ویژه، دانلود، برترین کتاب ها،
اتاقی از آن خود

زمانی که زن نویسنده شد، تمام شکل های قدیمی تر ادبی کاملا تثبیت شده بودند. تنها رمان آن قدر جوان بود که در دستهای او شکل بگیرد.
زنان رمان نویس هنگامی که می خواستند افکارشان را روی کاغذ بیاورند، هیچ سنتی پشت سر خود نداشتند، یا این سنت آن قدر مختصر و ناچیز بود که کمک چندانی به آنها نمی کرد. زیرا ما اگر زن هستیم، از طریق مادرانمان فکر می کنیم. بی فایده است که برای کمک گرفتن به سراغ نویسندگان بزرگ مرد برویم، هر قدر هم که از خواندن آثارشان لذت ببریم.
وزن، شتاب و گام ذهن مرد به قدری با خصوصیات ذهنی زن متفاوت است که زن نمی تواند چیز زیادی از او بیاموزد
در آن جامعه کاملا پدرسالار، چه میزان نبوغ و صداقت لازم بود تا، به رغم آن
همه انتقاد، محکم به نظر خود بچسبند و عقب نشینی نکنند؟ تنها جین آستن این
کار را کرد و امیلی برونته. در خمیرمایه آنها چیز دیگری بود، شاید بهترین
چیزها. آنها آن گونه نوشتند که زنان می نویسند، نه آن گونه که مردان می
نویسند. از آن هزار زنی که در آن عصر رمان می نوشتند، تنها این دو نفر
هشدارهای پی در پی معلم سختگیر را به کلی نادیده گرفتند - این طور بنویس،
آن طور فکر کن. تنها این دو نفر آن صدای سمج و مداوم را نمی شنیدند که گاهی
غر می زد، گاهی از سر بزرگواری تشویق می کرد، گاهی تحکم می کرد، گاهی
اندوهگین بود، گاهی شگفت زده، گاهی خشمگین، گاهی مهربان!
برچسب ها: ویرجینیا وولف،

میگوید: من از عشق میمیرم.
از این حرف، رفقایش رودهبر شدند. آن جاست که کلیدهایش را نشان میدهد و میگوید:
این کلید دروازه های خیالی است!
اسم کلیدهایش را میگوید. از کلیدی حرف میزند که در روزی بارانی دری را خواهد گشود.
×××
- همین جاست. دو وجب زمینی که از بهشت روی زمین افتاده است ...
چهار سال قبل هم، اینجا آمده بود و بوی این قله را میشناخت. آنجا درخت اناری که کوچک بود ایستاده بود. سریاس صبحگاهی فریاد زد:
- خدای من ... بیشک این آخرین انار دنیاست. هیچ جای دنیا، هیچ درختی در این ارتفاع نمیروید.
آن درخت، " آخرین انار دنیا" بود. آنجایی که زمین تمام میشد و سرزمینهای خدایی شروع میشد. آن جایی که آدم احساس بیپایان و همیشگی بودن میکرد. انگار این انار حد جدایی زمین و آسمان بود.
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: معرفی کتاب، کافه کتاب، کافه کتاب اندیشه، آخرین انار دنیا، بختیار علی، آرش سنجابی،

دلم میخواست تمام روز را در اتاقم بگذرانم. حوصله ی بچهها را نداشتم. وقتی دیگران شادند احساس بدی دارم. گاهی بدبختیهای دوستانم را مجسم میکنم، مرگ عزیزانشان، شکستشان در عشق، کار، زندگی. فکر میکنم این دخترها باید روزی درد مرا تجربه کنند. من معنای عدالت را اینگونه میفهمم.
...
من هیچوقت در زیارتهای مادر همراهیاش نکردم. مادر گله میکرد. پدربزرگ نگاه مضطربش را به من میدوخت و به مادرم میگفت:
- این دختر ایمان نداره زهرا. درست مثل باباش.
و من احساس میکردم باید چیزی حیاتی در وجودم کم باشد. چیزی که نبودنش بهزودی مرا از پا درمیآورد، همانطور که پدر را از پا درآورد.
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: سرهنگ تمام، کافه کتاب، کافه کتاب اندیشه، آتوسا افشین نوید، نشر چشمه،


طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: آتش بدون دود، کافه کتاب، لی لی چی میخونه، نادر ابراهیمی، اندیشه، کافه کتاب اندیشه،

هنوز صبحانه تمام نشده طوفانی که در راه بود سر رسید. آنتوان در حالی که به هره رو به پارک تکیه داده بود گفت:
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبور است ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان با چنان ولعی روز را آغاز می کرد که انگار با آسمانی آبی و درخشان طرف است.
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ ...
هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است.
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: یک روز قشنگ بارانی، کتاب یک روز قشنگ بارانی، کافه کتاب، اریک امانوئل اشمیت، شهلا حائری، نشر قطره،

دکتر فنجان چای در دستش بود. قندی توی دهانش گذاشت. فکورانه ابروها را بالا برد و گفت: "خرجش خیلی زیاد میشه." جرعه ای از چای نوشید و آهسته ادامه داد: " تازه مسئولیت قانونی اش ...!"
او دست های یخ کرده اش را به هم مالید و گفت: " دکتر یعنی ... یعنی هیچ راهی!؟"
دکتر جرعه ای دیگر از چای نوشید و ابروها را بالاتر برد. پلک ها را روی هم گذاشت. لب هایش به لبخند بسته ای تا نزدیک گوشش کشیده شد. نگاه او به دیوار پشت سر دکتر افتاد. عکس بچه ای قاب نسبتا بزرگی را پر کرده بود. بچه با دست های کوچکش سعی می کرد پای تپلش را به دهان نزدیک کند.
" چرا یه راهی هست، یه راه خیلی آسون، آسون و بی خرج."
یک دفعه پنجره با فشار باز می شود. موجی از برف هجوم می آورد تو. یادداشت مادر را می اندازد روی میز. فنجان چای را برمی دارد، یخ کرده است. آن را توی ظرف شویی خالی می کند. چای دیگری برای خودش می ریزد. دوباره روبه روی ساعت می نشیند. ده دقیقه مانده به ساعت هشت. باز هم ته دلش تیغ می کشد. یادداشت مچاله شده ی مادر را بر می دارد. بازش می کند. پشتش یک تمرین خطاطی است. توی هم توی هم با جوهر آبی نوشته شده: " که عشق آسان نمود اول ... که عشق ..."
دوباره یادداشت را مچاله می کند و آن را پرت می کند سمت سطل زباله. مریم گفته بود : " هیچ کاری نداره، یه روز استراحت، دو سه روز هم درد داری، بعدش هم هیچ ... دیگه تموم."
دکتر را هم مریم به او معرفی کرده بود. از آشنایان قدیم شان بود. " من هم پول نداشتم. دست بندم رو بهش دادم، بعد هم به مامان گفتم گم شده."
اما حالا قیمت ها کلی فرق کرده. او که دست بند هم ... یک حبه قند به دهان می گذارد. چای را به لب نزدیک می کند. دکتر گفته بود: " چند روز گذشته؟"
او گفته بود: " دکتر نمیشه قسط بندی کنین؟ "
دکتر پوزخندی زده بود: " مگه یخچال، تلویزیونه خانم؟!"
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: طلا حسن نژاد، یک فنجان چای سرد، کافه کتاب، معرفی کتاب یک فنجان چای سرد، معرفی کتاب، نشرچشمه،

" خب؟"
" آم... چی بگم؟ یعنی تو نمی دونی که چرا اون کار مسخره رو کردم؟"
" نه."
" خب ایرادت اینه که تا حالا به این موضوع فکر نکردی ..."
" وقتی میشه نفس کشید، چرا نباید کشید؟ "
" نفس کشیدن؟ تو به این می گی نفس کشیدن؟ البته راست می گی، موقعیتی که خودت توشی یه جور نفس کشیدنه ..."
" تو به چی می گی نفس کشیدن؟"
" بازم موضع گرفتی."
" واقعا خاک بر سرت که این طوری فکر می کنی!"
" پس چی؟"
" دری وری نگو، فقط بگو چرا خودکشی کردی؟"
مکث می کنم؛ چرا این کار را کردم؟ " نمی دونم ... یه احساس ... یه احساس ... تا حالا Numb شدی؟"
" چی؟"
" Numb."
" نمی فهمم یعنی چی؟"
" فکر کردم زبانت خوب شده!"
" زهر مار ..."
" کرخ، بی حس، اون آهنگ پینک فلوید که می گه Comfortably Numb؟ یعنی کاملا بی حس ..."
" نه."
" آخه چه طوری می تونم حسی رو که تا حالا حتا بهش فکر نکردی، برات توضیح بدم؟"
" مگه خودکشی فکر هم می خواد ..."
سکوت می کنم. نگاهم می کند: " می خواد؟"
" خب نمی دونم ... یه احساس ناراحتی بی پایان تا حالا اومده سراغت؟"
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: یکشنبه، آراز بارسقیان، دانلود، دانلودکتاب، کافه کتاب، نشرچشمه،

کاما و یاما بزرگ که بشوند، بهشان میگویم هندوستان کجاست، هندوستان اینجاست، توی قلب من. هر روز میروم هندوستان و برمیگردم. لیلا جاهد شبهقارهای درون خودش دارد. من به سفرهای درونی اعتقاد دارم و کاما و یاما را از این سفرهای درونی به شبهقارهام آوردهام. کاما خدای عشق و یاما خدای مرگ. مهپاره این را به من گفته. شاید، مهپاره، شاید هم مسافری شبیه مهپاره در همان سفرهای درونی. قلب من شبهقارهای فقیر است ولی بمب اتمی دارد. بمب اتمیاش هر لحظه ممکن است بترکد. اگر فقط یکبار قرص سفید قلبم را نخورم بمب اتمی میترکد. تنگی دریچهی قلب مادرزادی است. نکند کاما و یاما دریچهی قلبشان مثل من تنگ باشد؟ بهدنیا که آمدند، دکتر محسنی چیزی نگفت. تنگی دریچهی قلب زیاد هم بد نیست. عوضش بچههام بزرگ که شدند، در قلبشان یک شبهقاره میروید و مثل من هر شب به سفرهای درونی میروند.
×××
مکان عکس: یوسفآباد، خیابان سی و سوم
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: کتاب، دانلود کتاب، کافه کتاب، یوسفآباد، خیابان سی و سوم،
دنبالک ها: mohammad javad،

تمام دیشب را خواب دیدهام. انگار هزار دختر بچه، دستشان را در دست هم گذاشتهاند و یک صدا شعر روزهای تعطیل را میخوانند. صدایشان در دالانهای تاریک مغزم میپیچد و صدها بار تکرار میشود. بعد میخندند. دور خودشان میچرخند و در گودالی سیاه فرو میروند و من دستم را از دستشان رها میکنم و از سوی دیگر ورطه سیاه و بزرگ، به سمت روشنایی عظیمی پرتاب میشوم. نور، چشمهایم را میزند و آفتاب را که گرمایش پشت پلکهایم سنگینی میکند، حس میکنم. از حیاط صدای حرف زدن میآید. صدای شرشر آب و زمزمهای آشنا. چشمهایم هنوز بسته است. مثل بچهها توی رختخوابم غلت میزنم. چند بار. انگار همه این سالها را در خواب دیدهام. حس میکنم همین الان پدرم از در اتاق میآید تو و صدایم میکند. با شیطنت خنده کوچکی میکنم و خودم را خواب میزنم. او میآید و کنارم مینشیند. خوب نگاهم میکند، بعد سرش را خم میکند. پیشانیام را میبوسد. پتو را روی شانههایم بالا میکشد و میرود. پلکهایم که هنوز از آن همه تاریکی توی خواب سنگین است، چندبار تکان میخورد و میفهمم که بیدارم. هنوز خستهام و میخواهم در این زمان کوتاه نامیرا، در این لحظه زایش دوباره خاطره های خوب، بمانم و توقف کنم. برای همیشه. میخواهم به کشف خودم بروم.
(ص. 168)
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: تمشکهایی که سفر نمیکنند، کتاب، دانلودکتاب، تمشک، سفر، کافه کتاب،
دنبالک ها: mohammad javad،

ادامه مطلب
طبقه بندی: معرفی نویسندگان(ایرانی)،
برچسب ها: یاد شعرهای شیرین دبستان ( یک قرن شعرهای دبستان)،
بهار
فقط یك كلمه نیست
یا فقط یكی از چهار فصل...
بهار ، معجزه ایست به زیبایی تن پوشی سبز بر قامت خشكیده ی روزهای تقویم
به خوش آهنگی نوای امید دوباره برای پرندگان كوچ كرده
و به طراوت نگاه كودكی كه هر لحظه از نگاهش زیستن را فریاد میكند
سال نو به همه ی میهمانان كافه كتاب مبارك
سال نو را میهمان ما باشید
به اندازه ی نوشیدن یك فنجان كتاب

غزل کلاغ
همه باغ در خموشیست
نه آب جنبد اینجا
و نه برگ و نه شکوفه
چه بهار و باغ باشد؟
وزش نسیمکی را
به روایت گل سرخ
توان ز دور دیدن
که بهار بیپرنده، ز هزار سوی، تنهاست
اگر چه در جوارش
ز " بهشت آرزوها" همهگون سراغ باشد.
همه بیم شهر ازین است
که هدر رود بهاران و به خاک را ریزد
و پرندهای نیابد
و اگر بیابد از دوده درد و داغ باشد.
چه بهار و باغ باشد
که سرود کودکانش غزل کلاغ باشد؟
طبقه بندی: رمان های ایرانی،
برچسب ها: خطی ز دلتنگی، دانلود کتاب، کمی از کتاب خطی ز دلتنگی،

" فقط سه راه برای کنار اومدن با یه دختر هست. اول اینکه دهنت رو ببند و به حرفایی که میزنه گوش کن، دوم اینکه بهش بگو از هر چیزی که میپوشه خوشت میآد و سوم اینکه به غذاهای خیلی خوب مهمونش کن. آسون بود نه؟ اگه همه این کارا رو انجام دادی و باز هم نتیجه نگرفتی بهتره از خیرش بگذری."
" به نظر خوب میآن. ساده و عملی. ناراحت نمیشین توی دفترم بنویسمشون؟"
" نه، ببینم، منظورت اینه که نمیتونی توی خاطرت نگهشون داری."
" نع، من مثل مرغ میمونم، سه تا قدم که بردارم همهچیز فراموشم میشه. برای همینه که همهچیزو یادداشت میکنم، شنیدم انیشتین هم همین کارو میکرده."
" انیشتین! آره، حتما."
" منظورم این نیست که فراموشکارم، راستش چیزایی رو که دوست نداشته باشم فراموش میکنم."
( خلیج هانالی)
او گفت: " به ما میگفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد خود ِ ترس است اما من به این حرف اعتقاد ندارم." بعد اضافه کرد: " خب، البته ترس شکلهای گوناگونی دارد و زمانهای مختلفی به طرف آدم میآید و از پا درش میآورد. اما ترسناکترین کاری که میتوان در چنین مواقعی کرد آن است که به آن پشت کنی و چشمهایت را ببندی. برای این که آنوقت گرانبهاترین چیزی را که درونت هست، میگیری و به چیز دیگری تسلیم میکنی."
طبقه بندی: رمان های خارجی،

رمان با یک فلش بک ساده میشود ، فلش بکی که منجر به این میشود که یک مرد افغانی ساکن آمریکا ، شما را به دوران کودکی خود در افغانستان ببرد. و از همینجا است که جادوی حسینی با کلمات شروع میشود و اجزای داستان را یک به یک روی هم میگذارد.
در افغانستان دهه ۶۰ ، امیر ، نوجوانی از طبقه مرفه جامعه با «حسن» پسر خدمتکار خانه که یک هزاره ای است ، همبازی است. امیر رابطه ضعیفی با پدرش دارد و دوست دارد به نحوی این رابطه را استحکام بخشد.
نویسنده در همان هنگام که از دوستی حسن و امیر و بادبادک بازیشان میگوید از چهره عمومی و جامعه افغانستان حرف میزند و در فصول بعدی از جنگ و آوارگی و غربت نشینی صحبت میکند.
درست زمانی که شخصیت اول داستان موقعیت خود را در آمریکا استحکام بخشیده با تماس یک دوست قدیمی به افغانستان برمیگردد تا در آنجا به دنبال یک پسر بچه افغانی بگردد ….
طبقه بندی: معرفی کتاب، دانلود کتاب های pdf،
برچسب ها: دانلودکتاب، کتاب خوب، بادبادک باز، کافه کتاب،

جومپا لاهیری
امیر مهدی حقیقت
انتشارات ماهی
کتاب دو بخش هست . بخش اول شامل 5 تا داستان کوتاه و بخش دوم شامل یک داستان سه قسمتی .
خاک غریب : روما دختری هندی است که مادرش فوت کرده و اکنون پدرش تصمیم دارد برای تعطیلات نزد او بیاید . روما مضطرب و نگران است و نمی داند آیا باید از پدر بخواهد نزد او زندگی کند یا خیر . سه نسل از یک خانواده مهاجر در کنار هم قرار می گیرند .
جهنم – بهشت : در مورد خانواده ای مهاجر از هند که با پسر جوان مهاجری آشنا می شوند و او را مانند عضوی از خود پذیرا می گردند ولی پسر به سمت زنی آمریکایی می رود . این داستان را قبلا خوندم ولی یادم نمی یاد کجا!!!
انتخاب جا : زن و شوهری که برای جشن عروسی یکی از آشنایان مرد به منطقه ای کوهستانی آمده و هتلی رزرو کرده اند . یک جوری روزمرگی زندگیشون را شاهد هستیم .
خوبی محض : در مورد دختری هندی است که در آمریکا بزرگ می شود او سعی دارد با محیط کنار بیاید و بار غربت خانواده را بر دوش داشته باشد ولی برادرش دچار الکل شده و نسبت به خانواده بی توجه است .
به کسی مربوط نیست : دختری هندی به نام سانگ هم خانه پاول می شود . سانگ با مردی به نام فاروق دوست می باشد . روزی دختری به پاول تلفن می کند و می گوید دوست دختر فاروق است و به این ترتیب پاول وارد ماجرای سانگ می شود .
اولین و آخرین بار ، آخر سال ، رفتن به ساحل : این سه داستان به هم پیوسته است در مورد سرنوشت دختر و پسری هندی که والدینشان در زمان کودکی آنها با هم دوست بوده اند .
قبلا از خانم لاهیری دو کتا هم نام و مترجم دردها را معرفی کرده بودم از همین انتشارات و همین مترجم . کتاب خاک غریب هم سال گذشته از ایشون ترجمه شد و با توجه به دو تجربه خوشایند قبلی سراغ این یکی هم رفتم . کتابش را هم دوست داشتم کتاب قشنگی بود خانم لاهیری یک جوری گرم و ساده می نویسه که تا آخر آدم را با خودش همراه می کنه . داستان کوتاهاش چندان کوتاه نیستند و به خصوص سه داستان آخر دیگه ماجرا از داستان کوتاه واقعا فراتر رفته . دیگه اینکه نمی دونم چرا این قدر زوم کرده روی مهاجرا برخی از مسائل داستان ها را می شه برای هر خانواده ای حتی غیر مهاجر هم نوشت . جالبیش اینه همه مهاجرها هم پولدار و درس خونده هستند . ولی می گم دوستش داشتم و تنها نقطه ضعف اصلیش گاهی کش دادن بیش از حد مطلب بود .
جالبه بدونید خانم لاهیری قبل از نوشتن رمان به نوشتن ستون آشپزی روزنامه اشتغال داشتند و غذای هندی را آموزش می دادند . ایشون در زمینه مطالعات رنسانس دکترا گرفتند ، با ییک روزنامه نگار اهل آمریکای جنوبی ازدواج کرده و دو فرزند هم داره .
قسمت های زیبایی از کتاب
اساسی ترین اتفاق عمرش ، به دنیا آمدن مایا و مونیکا ، تا ان موقع دیگر افتاده بود . هیچ چیز نمی توانست زندگی را بیشتر از این زیر و رو کند .
مگر وحشتناک نبود که بعد از این همه این در و آن در زدن برای پیدا کردن کسی که آدم می خواهد عمرش را با او سپری کند ، بعد از تشکیل خانواده با او ، حتی علی رغم دل تنگی اش برای او ، این تنهایی بود که بیش تر از هر چیز برایش جاذبه و لذت داشت ، تنها چیزی که هر قدر گذرا و کم مایه ، آدم را متعادل و معقول نگه می داشت ؟
هیچ چیز بدتر از انتظار آمدنش نیست ، فهمیدم که تحمل خلایی که بعدش می آید ساده تر است از سنگینی آن روزها .
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: خاک غریب، جومپا لاهیری، کتاب، کتاب خوب، کافه کتاب،

اگر بخواهم یک شهرزاد قصه گوی امروزی را معرفی کنم شک ندارم که از ایزابل آلنده نام خواهم برد.این نویسنده اسپانیایی زبان یکی از شاخص ترین راویان قصه های رئالیسم جادویی آمریکای لاتین است.آلنده در سال 1942 در شهر پروی شیلی به دنیا آمد.بعدها هنگام فرمانروایی پینوشه سالها در تعقیب قانونی بود تا سرانجام به آمریکا مهاجرت کرد و ساکن آنجا شد.از آلنده تاکنون رمانهای زیادی چون:خانه ارواح-اینس جان من-جنگل کوتوله ها و... به چاپ رسیده است.اما کتابی که مرا بر آن داشت تا راجع به او اینجا بنویسم "داستانهای اوالونا" نام دارد.مجموعه 19 داستان کوتاه که همه آنها در همان سبک و سیاق داستانهای قبلی او هستند و خواننده را در جادوی افسانه های لاتین غرق میکنند.من ادبیات لاتین را با گابریل گارسیا مارکز و صدالبته کتاب معروف "صدسال تنهایی" شناختم.بعدتر ها با آلنده آشنا شدم و بیشتر جذب دنیای عجیب و رازآلود ادبیات لاتین گشتم.
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: کتاب، دانلودکتاب، کافه کتاب، کتاب خوب، داستانهای اوالونا،
نویسنده: امیلی برونته
ترجمۀ کامران پروانه
طبقه بندی: الکترونیک، معرفی کتاب،
برچسب ها: عشق، عشق هرگز نمی میرد، رمان، کتاب،
نویسنده: احمد محمود
همسایه ها نوشته احمد محمود این کتاب به نوعی یک اتوبیو گرافی از زندگی احمد محمود است مرحوم احمد محمود بخاطر این کتاب شهرت فراوانی کسب کرد از دیگر داستانهای او میتوان به -مدارصفردرجه-داستان یک شهر که ادامه داستان همسایه است-درخت انمجیرمعابداشاره کرد.
توضیحات : داستان یک پسر در زمان مبارزات برای ملی شدن صنعت نفت / که در آخر داستان به زندان میافتذ - داستانیه که در جنوب میگذره. پسری خاطراتش را می گوید. فقیر است و کم کم به سمت فعالین کارگری آن زمان که همگی عضو حزب توده بودن گرایش پیدا میکنه. دستگیر میشه و ...
این رمان و همچنین دیگر رمانهای احمد محمود خواندنی هستند ، از ایشان درباره شروع جنگ و تأثیرات آن بر مردم عادی نیز کتاب بسیار خوبی به نام زمین سوخته سالها پیش منتشر شده است.
طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: همسایه، همسایه ها، کتاب، کافه کتاب، کتاب همسایه ها،
.: Weblog Themes By Pichak :.





دانلود قسمت اول 